تبليغاتX
یادداشت های یک درویش زن باره

یادداشت های یک درویش زن باره

در جستجوی آسمان آبی

                                                                  عکس: "جایی دیگر" کاری از آنتونی گورملی

تقدیم به خودم

مرد زود به رخت‌خواب مي‌رود اما خوابش نمي‌برد. غلت مي‌زند. ملحفه‌ها را مي‌اندازد. سيگاري روشن مي‌كند. كمي ‌مطالعه مي‌كند. دوباره چراغ را خاموش مي‌كند. اما باز نمي‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي‌شود. در خانه‌ي دوست و همسايه‌اش را مي‌زند و پيش او درد دل مي‌كند و به او مي‌گويد كه خوابش نمي‌برد. از او راهنمايي مي‌خواهد. دوستش پيشنهاد مي‌كند كه قدمي ‌بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده‌ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همه‌ي اين كارها را مي‌كند، اما باز خوابش نمي‌برد. بلند مي‌شود اين بار به سراغ پزشك مي‌رود. پزشك هم طبق معمول حرف‌هايي مي‌زند و مرد باز هم نمي‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي‌كند و مغز خود را مي‌پكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نمي‌برد. بی‌خوابي خيلي بدپيله است.


نویسنده: ویرخیلو پيني یرا

ترجمه ی: اسدالله امرایی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:18توسط فیدلیو | |

 

پیش بینی می شود درویش در آخر هفته اقدام به خودکشی خواهد کرد.

قبل از انهدام خودش روی تکه کاغذی کنار در حمام خونی می نویسد:

بر روی گور سیاه رنگم تنها با رنگ سفید یک جمله بنویسید : «در اینجا فیدلیو خوابیده».

مادر و پدرش بلیط سینما گیر نخواهند آورد و زودتر به خانه باز می گردند.

فیدلیو در زمان انهدام خودش چشمانش را می فشرد و به آسمان فکر می کند. او تحت تاثیر LSD خواهد بود. این ماده ی مخرب را یکی از همکلاسی های هم دوره اش در اوایل دانشگاه در روزی که به اتفاق همدیگر را در خیابان حافظ می بینند به او پیشنهاد می کند.

مادر و پدر در هنگام بازگشت به ترتیب چنین صحناتی را می بینند:

چند حبه قند بر روی سینک حمام، فیدلیو که لخت با صورت بر زمین افتاده، دست چپ او که مشت شده و بی حرکت از زیر سینه اش بیرون آمده، دست راست که یک تیغ نصف شده از آن رها شده، دود عودی که در اتاق فیدلیو بی امان می سوزد، بوی تلخ LSD در فضای حمام، موسیقی دیک آنگارن به نام کوتانسز که بلند می پیچد، صدای تلفن بی امانی که صدای خانه را پر کرده (می تواند صبا باشد که از  غیبت فیدلیو نگران شده، یا شاید الهام باشد، یا دکتر طلوع که قرار کاری فردا صبح بابت ترجمه و کار پژوهشی را بخواهد با فیدلیو  هماهنگ کند)...

همه چیز تمام می شود: امیرحسین جان سلام. خواستم قرار فردا رو باهات هماهنگ کنم. بعدا باز تماس می گیرم. مرسی. بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب...

این اقدام بار دیگر اما ناکام می ماند.

                     

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت7:17توسط فیدلیو | |

                              

                                                                                   نقاشی رنگ روغن کاری از والتر اسکریت

Paranoid, sitting in a deep sweat
Thinking I gotta fuck somebody before the week ends
The sight of blood exites me, shoot you in the head
Sit down, and watch you bleed to death
I hear the sound of your last breath


در خیسی عرق های فراوانم پارانویا کمین کرده

فکر کنم باید تا آخر هفته کسی را بگائم

منظره ی خون مرا به ذوق می آورد، گلوله را در مغزت خالی می کنم

بنشین و آرام خودت را ببین که تا سر حد مرگ خونریزی می کنی

و این منم که صدای آخرین نفست را می شنوم 

...

 

    ترجمه: فیدلیو

 

 

یادداشت: این تنها بخش ابتدایی ترانه است. ریتم آرام چهار چهارم آهنگ همخوانی عجیبی با فضای پارانویی و آشفته ی ترانه دارد. آهنگ آرام بخش ذهن آشفته ی این روزهای من است. روزی چندبار به آن گوش می دهم.

قصد دارم همه ی آن را ترجمه کنم.

آهنگ اصلی به نام Mind Of a Lunatic متعلق به گروه Getau Boys است. 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت23:25توسط فیدلیو | |

                     

                                                                                                         آبستره ی مارک راتکو

 

مردم زندگی راحت می خواهند

تماشای تلویزیون و داشتنِ ماشین

و خانه ای در کمربند سبز، آرزوشان است.

مردم می خواهند مفید باشند

به کوران کمک کنند در عبور از خیابان،

وقتی که پیش بیاید

و مردی کور بخواهد از خیابان بگذرد

مردم می خواهند دیگران

از آن ها خوب بگویند

می خواهند بی درد و رنج، عمری دراز داشته باشند

و پیش از مردن

مختصری جاوید بمانند

 

یورگ اشتاینر

ترجمه: اسدالله امرایی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت0:10توسط فیدلیو | |

روزی خورخه لوئیس بورخس در بوئنس آیرس در حال قدم زدن بود. رهگذری راه را بر او گرفت و با هیجان پرسید: « آیا شما بورخس هستید؟ »

بورخس در جواب گفت: «بعضی وقت ها».

جالب بود...نه؟

                                                                                   بخشی از مصاحبه ی هکتور بیانوچی با گابریل گارسیا مارکز

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت15:36توسط فیدلیو | |

              

                                                                                                     وسوسه ی آنتونی قدیس اثر سالوادور دالی

باد می‌وزد در بیابان . ظلمات در هوای به رنگ قیر.

نمی‌توانم جایی را ببینم. دورتر، گویا صندلی‌ای در وسط بیابان گذاشته است کسی. فکر می‌کنم چطور از این‌جا سر درآورده‌ام و این‌جا کجاست. جوابی پیدا نمی‌کنم و هی قدم می‌زنم. در دایره‌ای با شعاع بیشینه یک متر. زمان کند می‌گذرد.

در میان زمزمه‌ی باد از پشت سر ناگاه صدایی می‌گوید: «این‌جا برزخ توست، امیرحسین». برمی‌گردم. بابا است. در هیبت مردی ژولیده با عبای بلند سفید. روی شانه‌اش شبح کلاغ سیاه بزرگی با غارغارهای خفه‌اش شنیده می‌شود. ریش‌هایش مانند دوران کودکی‌ام تماما سیاه است و پر. ناگهان اشاره می‌کند به دور دست و صورتش بی‌حرکت باقی می‌ماند. هوا در گرگ و میش صبح اندک نوری دارد. باد سرد بیابان صورتم را کرخت کرده است. قدم می‌زنم در همان دایره. صدای خش خش حرکت من که خرت خرت صدا می‌کند تنها صدایی است در بیابان که می‌شنوم. صدای نفس‌هایم را می‌شنوم که با هر گام شدت می‌یابد. به دوردست که خیره می‌شوم تا به انتها بیابان است و شن. باد شن‌ها را به چشمانم می‌پاشد. اندکی چشم‌هایم را تنگ‌تر می‌کنم.

بابا می‌گوید: «امیرحسین! تو در این‌جا تنهایی و در همین‌جاست که با زندگی‌ات وداع می‌کنی. در تنهایی. تنها یک نفر است که در این بیابان غیر از من و تو حضور دارد». جهت چشمانش را بی‌روح عوض می‌کند و بدون شکستن آرنج به سوی دیگری اشاره می‌کند.

ناقوس یک کلیسا به صدا در می‌آید. یک بار، دو بار، سه‌بار و چندبار... کلیسا را نمی‌بینم. سرم را دور می‌چرخانم.‌ در دوردست فردی روی تپه‌ها با خستگی راه می‌رود. موهایش در باد، آشفته می‌رقصد. دامن سفیدش زانوهای زخم‌شده و پوشیده از شن‌ها را عریان کرده و لباس قرمز زیبایی پوشیده.

ناقوس کلیسا باز هم صدا می‌کند. یک بار، چند بار و چندبار دیگر.‌..

پدر می‌گوید: «مراقبش باش. تو او را در این بیابان داخلش خواهی کرد و او تنها خواهند ماند.»

این‌بار بازهم با حرکتی مشابه به زمین جلوی پایم اشاره می‌کند. یک تیغ لخت و عریان جلوی پایم افتاده. خم می‌شوم. به صورتش نگاه می‌کنم. به دوردست‌ها خیره شده، بدون تحرکی در صورت. انگار منجمد شده. تیغ را که به دست راستم داده‌ام، روی مچ دست چپ می‌گذارم. فشار مهلکی بر رویش می‌آورم و تیغ را به عقب می‌کشم. مثل همیشه، خون اندکی به اندازه‌ی نوک چاقو بیرون می‌زند، بعد آرام آرام سیلاب خون از مچ به زمین بیابان می‌ریزد. و من احساس می‌کنم بدنم کرخت و آرام شده است. با زانو به زمین می‌خورم و سرم در گیجی‌اش باقی می‌ماند. به بابا نگاه می‌کنم...

راهش را می‌کشد و از من دور می‌شود. داد می‌زنم :«بابا! خسته‌شده‌ام. باور کن!»

به هوش می‌آیم اما همه‌جا تار است. کسی کنارم است. صدایی زنانه می‌گوید: «امیرحسین! اتفاقی نمی‌افتد. نترس.»

من به مچم نگاه می‌کنم. دامن سفید دختر از خون من قرمز شده است. من می‌گریم و می‌گویم: «خسته شده‌ام. خسته‌ام.»

جوابم را کلیسا می‌دهد. ناقوس‌هایش دعوت به عبادت نیست. خبر از مرگ کسی می‌دهد.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت23:32توسط فیدلیو | |

                              

                                                                                                               میدان امیل زولا

عجیبه. فکرشو بکن. زندگی این چند وقته تو.

تو تاکسیم. هوای شرجی. با مردمی که به زبونشون نمی تونی حرف بزنی. و ایستگاه مترویی که مسیذ کوتاهی دارد اما هرروز مسافرشی! پست قبلی وبلاگی که تو سگ مستی ات می نویسی و یادت نمی یاد کی نوشتیش.

فکر به این که چرا...چرا؟!

-اکسکیوز موا! موسیو؟ موسیو؟ بنژو؟ موسیو؟

صدای دوش آب...

هوای ابریه پاریس. باران زیبایی می بارد. و تو تنها و عریانی. زیر دوش. هتل کوچک در خیابان امیل زولا تقاطع چارلز میشل. خدمتکار هتل دختر جوان سیاه پوستی است که در می زند.  سردرهای افسرده و عصبی ام در تهران تمام شده. این سردردها از نوشیدن بی امان است.

لعنت!

نمی توانم از شدت سر درد بنویسم. تمرکز در این حالت برایم سخت است. کار من در این شهر لعنتی کی تمام می شود؟

چرا آن روز زیر دوش در پاریس کار را یکسره نکردی؟

مگر یادت نمی آید. روز بارانی که در توچال و پناهگاه پلنگ چال بودی. از یک بلندی منتهی به دره رد می شدی. تند و بی ملاحظه.  شیلا و دیگر دوستانت وحشت زده شدند. و تو سریع می رفتی و دوستانت با خنده صدایت زدند: -امیرحسین! آروم تر! میوفتی می میری!

و تو برگشتی! و لبخند همیشگی ات را (که مدت هاست فراموش اش کردی و باور نمی کنی که چطور زمانی همیشه بر لبت بود) به دوستانت زدی و گفتی:

-نگاه کنید به اون عقاب. بارونم که داره می یاد.  روز خوبیه برای مردن!

 

استامبول-هتل پرا روز در تاکسیم

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت0:41توسط فیدلیو | |

                                                                                                                              ایستگاه Republique متروپولیتن پاریس

باید بری. برو دیگه. می ری. برو برو برو برو خوب...

اتاق جراحی آماده ست.

خوب بسه. وایستا.

-آقای ....! جراحی تون موفقیت آمیز بوده.

-مرسی آقای دکتر! (چرا دروغ می گی کثافت به دکتر؟! بگو مرسی که به جهنم برگردوندیم!)

ترسو. بزدل. شاش بند!

نور اتاق کمه. دوستت در حال معاشقه با دوست پسرش در اتاق بقلیه. شراب سفید تموم شده. آخرین شیشه ی ودکا رو می خوری. خوابت نمی بره.

-مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر ...

این صدا می پیچه تو گوشت: نترسید! نلرزید! ما همه با هم هستیم! نترسید! نلرزید...

کنارت تو مترو پولیتن ایستگاه Republique' دختر و پسری همو در آغوش می گیرن و انگار که همون جوری فیلم پاز بشه، می میمونن! بعد دختر بور تو بغل پسر بور می خوابه. و تو موهات بور نیست. سیاهه. مثل بختت.

ساعت ۱۱. پاریس ده هستی. یک زن تو پر سیاه وایستاده کنار خیابون. از کنارش رد که می شی لباسشو باز می کنه و می گه: I'll suck your cock baby . قاعدتا باید جدی باشی و بگی:No thanks اما نزدیک می ری و می گی: Baby! wait for me (Hahaha) and I come back for you tonight. دست می گذاری رو شونش و راه می ری. اما نه در یک خط راست. ایفل داره از جا کنده می شه و می افته رو سرت. ایفل حرکت هم می کنه. ایفل داره بر می گرده رو تو. و صحنه ی وحشتناکیه. اگر برگرده تو زیاد دور نیستی ازش. له ات می کنه.

خیابان سکس شاپ های پاریس تو بامداد محل فاحشه هاست. تو اینو می دونی. اما چرا از اونجا رد می شی؟!

ساعت 4:30 صبجه و در دست یک توبورگه. بعد از ودکا و جین یک توبورگ حال می ده. می رم کنار یک فاحشه و می خونم: Well, i woke up this morning and I got myself a beer. ترانه ی Roadhouse blues از The doors. فاحشه اسمش پوله. با آهنگم می رقصه. من می خونم و می رقصم. می خندم و عرق می کنم. می خورم. تلو تلو.

بر می گردم داد می زنم: You are fucking basterd slaves of god و ادامه می دم: All you fucking do is creating order and logic and fucking proudness for you about it. بعد می گم: من... می فهمم فارسی حرف زدم. می گم: I will get the fuck out of your shithole world before nobody could ever imagine. اشاره می کنم بهشون می گم: you are my friends but they should all be killed. ها ها. صبح داره می شه و من راه می رم. و یک توصیه به تو:

FUCK off, bitch!

 

پاریس- 9 صبح فردا 12 جولای

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت11:0توسط فیدلیو | |

         Free Image Hosting

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت23:46توسط فیدلیو | |

      Free Image Hosting

                                                        معترضین به نتایج انتخابات در روز شنبه سی ام خرداد در خیابان های تهران

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می‌سپارد  جان.

 

یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می‌بندید

بر کمرهاتان کمربند.

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان!

 

آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دل‌گشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابیش افزون

می‌کند زین آب‌ها بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدم‌ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش

می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ‌ها باز از دور می‌آید:

-«آی آدم‌ها»...

و صدای باد هردم دلگزارتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب‌های دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-«آی آدم‌ها»...

 یادداشت: تصویر سازی معرکه است. توصیفات کوتاه و شگفت آور. مخصوصا با صدای سهیل نفیسی در آلبوم «ریرا»یش. نفیسی گزیده ای از شعر را در «آی آدم ها»یش خواند.

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت15:21توسط فیدلیو | |