تبليغاتX
یادداشت های یک درویش زن باره
جستجو برای آسمان آبی
                                                                  

 

عشق بدون سکس

هنوز کارسازترین جهنم شناخته شده

 برای مرد است

                     "پیتر پورتر"

تکه ای فلفل سبز

می افتد

از کاسه چوبی سالاد:

که چی؟

                  "ریچارد برایتگن"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:13  توسط فیدلیو  | 

 
               
 
عکس: جسد صادق هدایت در آپارتمانش در پاریس
 
از هدایت که حرف می زنیم در اکثر مواقع انگار از یک مورد خاص و نادر حرف می زنیم که تکرار ناپذیره؛ یعنی اینکه یک استثنا. برای من صادق اصلا و ابدا این چنین نیست. صادق با کلاه و بارونی ش انگار در هر کوچه ی تاریکی ایستاده و به من زل زده. از پشت اون چشم ها انگار صاف توی چشمهات نگاه می کنه و حرف هایی که واست گفتنش و یا باورش سخته رو جوری می گه که کسی تا به حال بهت نگفته. می گه:" از روشنایی خوشم نمی آد، جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی می شه..." هدایت تنهاست. هدایت در روزگار فیلم فارسی و کافه نشینی تنهاست. خودش می گه:"من هیچ وقت در کیف های دیگران شریک نبوده ام، همیشه یک احساس سخت یا بدبختی جلو منو گرفته." هدایت در خواب روایت می کنه. روایتگر یک کابوس. شاید یک زنده به گوره. یا شاید یک پیرمرد خنزرپنزری. یا شاید... اما بخش هراسناک اینه که انگار هیچ وقت از خواب بیدار نمی شه. در یک کابوس بی انتها... هدایت قبل از خودکشی بسیاری از پاک نویس های داستان های آینده اش را از بین می بره، بعدش...شاید بهتر است گزارش پلیس فرانسه بعد از انگشت نگاری از اتاق و نوشتن گزارش بر طبق گفته های شاهدان رو بخوانید:
"صادق هدایت تمام درزهای پنجره‌ی آشپزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آشپزخانه‌ دراز کشید تا به زنده‌گی‌ی خود خاتمه دهد. شاهدان جسد اظهار می‌کنند که ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتی تایی هم برنداشته بود"
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط فیدلیو  | 

                              

می خوام که اینو بدونی

اون بر نمیگرده

به چشمام نگاه کن

من بر نمیگردم

 

پس چاقوها رو از غلاف بکشید بیرون

اون موش رو بگیرید

به پایین نگاه نکنید

بچپونش توی دهنت

 

اگه  یه سگ بودی

همون موقع تولد غرق ات می کردن

توی چشمام نگاه کن

این تنها راهی یه که میفهمی دارم حقیقت رو میگم

 

پس چاقوها رو از غلاف  بکشید بیرون

اونو بپزش

سرش رو له کن

بذارش تو قابلمه

 

میخوام که اینو بدونی

اون دیگه بر نمیگرده

اون ورم کرده و یخ زده

با این حال هنوز دلیلی نداره که بذاری هدر بره

 

پس چاقوها بیرون

موش رو بگیرید

سرشو له کنید

بذارینش تو قابلمه

 

          ترجمه:فیدلیو

          یادداشت: ترانه ای گنگ و موسیقی مالیخولیایی ریدیو هد یه شاهکار خلق کرده. ترانه طبق گفته ی تام یورک از یک تجربه ی عشقی نافرجام اش الهام گرفته شده. ویدیو کلیپ این آهنگ رو میشل گندری ساخته که کارگردان مورد علاقه ی منه. کلیپ به صورت یک پارچه و بدون حتی یک کات فیلم برداری شده. ایده ی کلیپ هم مال خود تام یورکه. از یک کابوس اش!

  نکته: توی یه قسمت کلیپ تام یورک لحاف اش رو که میاره بالای سرش٬ میبینه چند نفر پاهاشو دارن سوخاری میکنن. احساس‌‌ نزدیکی دارم با این صحنه از کلیپ. در ضمن از ترجمه ی سهراب محبی در قسمت هایی استفاده کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:20  توسط فیدلیو  | 

                                I want you to know
He's not coming back
Look into my eyes
I'm not coming back

So knives out
Catch the mouse
Don't look down
Shove it in your mouth

If you'd been a dog
They would've drowned you at birth

Look into my eyes
It's the only way you'll know I'm telling the truth

So knives out
Cook him up
Squash his head
Put him in the pot

I want you to know
He's not coming back
He's bloated and frozen
Still there's no point in letting it go to waste

So knives out
Catch the mouse
Squash his head
Put him in the pot

Lyrics:Thom Yorke 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:48  توسط فیدلیو  | 

چرا نسل جوان امروز بهتر از نسل جوان دیروز است؟

نقد من بر "چرا نسل جوان امروز بهتر از نسل جوان دیروز است؟

" کمی حرفه ای تر لطفا ! " یا " الو ! وزارت حقیقت ؟ "

عجیب اما واقعی: پاسخ به نوشته ی انتقادی

                                                      ***

نمی خواستم بنویسیم. گذشت و من هر بار که به فکر جواب دادن افتادم مایوسانه منصرف شدم. نمیدانم چرا!؟ عادت نمی کنیم به نقد سکولار. جناب خئوپس با شما هستم.

-  اشاره  کرده اید " در ضمن فراموش نکنیم که "تمایل به شناخت خود و خواستگاه آن" - اگر هدف ازلی ابدی بشر نبوده باشد - خود یک هدف است" چگونه به راحتی به من و دیگر خوانندگان  یادآوری می کنید که تمایل به شناخت خود و خواستگاه آن یک هدف است؟ آن هم برای بشریت؟! شما از بحثی پیرامون مقایسه دو نسل در کشور ایران وارد اهداف بشریت شده اید؟! چگونه این بحث گسترده و بسیار عمیق که از لحاظ ساختاری و موضوعی کمتر ربطی با مقایسه ی دو نسل امروز و دی روز دارد را بدون هیچ گونه توضیح و حتی تشریح به راحتی بیان می کنید و از ذکر بیشتر راجع به آن خودداری؟!

-  نوشته اید "  آخر تنوع مدل مو چه ارتباطی با خود شناسی یا حتی آزاد اندیشی دارد . اگر در جمعی ظاهر افراد متفاوت بود و یا در جامعه ای مدل موهای متنوعی وجود داشت اعضای آن به خود شناسی رسیده اند ؟ به تعبیر شما می بایست خواهران و برادران ظاهر شده در ویدئو کلیپ های MTV را متفکرانی انسان شناس و خود شناس دانست .MTV جزئی از تبلیغات است " بعید می دانم نسل امروز و کسانی که در MTV دیده ام تفاوت چندانی کنند؛ اما جناب خئوپس شما حالت آرایش مو را بسیار دور از خودشناسی فرض کرده اید. در مقاله ای جدا وارد این بحث خواهم شد. ثانیاً نمی دانستم خواهر ها و برادر هایی در MTV دارید یا اینکه مطلب طنز می نویسید؟

-  و اما اشاره کرده اید: "چندم. فیدلیوی عزیز ٬ بر اساس دانسته های ناقص بنده جوانان آمریکا در دهه ی شصت مانند همه ی مردم آمریکا درگیر جنگ ویتنام و طبعات سهمگین آن مانند افسردگی و مصرف خارج از کنترل مواد مخدر بودند ..." تناقضی در این حرف شما با گفته ی خودم نمی بینم. جناب خئوپس یعنی نمی توان افسرده و درگیر جنگ بود؛ بیش از اندازه مخدر مصرف کرد و از طرفی تحت تاثیر نیچه و سارتر هم  بود؟! علت وجود طرفداران بی شمارِ اگزیستانسیالیسم سارتر، بر طبق گفته ی اکثر صاحب نظران، جنگ جهانی ویرانی کشور ها و افسردگی مردم پس از جنگ جهانی دوم بود.  نوشته اید: "  جالب است که فرانسه نیز تنها چند سال پیش از این ٬ از جنگ خلاصی یافته بود" اما باز هم فراموش کرده اید که دنیای پس از جنگ جهانی شیفته ی سارتر و نظریاتش بود. نگرش تک بعدی شما از کجا ناشی می شود؟! انقلاب 1968 فرانسه را گویا از یاد برده اید و یا چنین رخدادی را نیز نقض می کنید؟! شاید اصلاً درباره ی آن چیزی نمی دانید!؟

"وقتی در سال 1968 پاریس با آشوب گسترده ی دانشجویان مواجه شد، هیچ کس متوجه نسل تازه ای که تصمیم گرفته بود پدران و مادران را محاکمه کند نبود. ژان پل سارتر می گوید:روزی برای سخنرانی به سوربن دعوت شده بودم. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم یادداشتی را دیدم که روی میز گذاشته بودند و در جمله ی کوتاهی چنین نوشته بودند:"سارتر! وراجی نکن. حرفت را بزن و زود تمام کن." این کلمات توسط جوانانی نوشته شده بودند که در سنی میان 20 تا 25 سال قرار داشتند. همین جوانان بودند که در می 1968 پاریس را به آشوب کشیدند.آنان خیابان های پاریس و دانشکده ها را تسخیر کردند تا به وجود سیستم آموزشی یک سویه که مغز نسل جوان را فاسد می کرد اعتراض کنند.جوانان فرانسوی رو در روی ماندرن ها که الیت روشنفکری و نسل قبل را تشکیل می دادند ایستادند و تا سر حد ساقط کردن دولت پیش رفتند.

جنبش جوانان در سال 1968 همراه بود با جریانی گسترده در کل اروپا و آمریکا در اعتراض به رفتار های نابخردانه ی سیاسی، یک بحران اجتماعی و تلاشی بود برای به رسمیت شناساندن نسل جوان."

دیوار،ابراهیم نبوی،نشر نی

و بدانید که سارتر دو کتاب مهم خود یعنی هستی و نیستی (که در راستای بنیان نهادن تفکر فلسفی اش و مهم ترین اثر فلسفی اش بود) و کلمات ( همان اتوبیوگرافی که جایز نوبل ادبی را به خاطر نوشتن آن برنده شد اما نپذیرفت) را به ترتیب در سال های  1943 و 1964 نوشت و در سال 1968 چهره ی شناخته شده ای بوده است. بازهم ارجاع اتان می دهم به کتاب <انقلاب 1968 فرانسه-نشر سرایی> که بارها از سخنرانی های پرشور و حضور موثر ژان پل سارتر در آن انقلاب سخن گفته است .

باز در ادامه بیان کرده اید: "  تاثیر نیچه بر ذهنیت اروپایی هم به چند دهه قبل از این باز می گردد ." جناب خئوپس چگونه و با چه استدلالی تاثیر نیچه را بر ذهنیت اروپایی به چند دهه قبل از آن زمان دانسته اید؟ می دانید از چه کسی سخن می گویید؟ ویل دورانت در تفسیر های زندگی می گوید: "قرن بیستم عصر نیچه است" چگونه و با چه طرز تفکری حرف بنده را نقض می کنید که در رابطه با تاثیر نیچه در دهه ی شصت قرن بیستم میلادی گفتم: "...تعریف ایشان (شما) بنده را به یاد جوانان دهه ی شصت میلادی در فرانسه و امریکا می اندازد. جوانانی که تحت تاثیر نیچه و سارتر بوده اند..."  تاثیر نیچه را چگونه چنین محدود ارزیابی کرده اید؟

-         وارد بحث های گشترده و عمیق شما نمی شوم که درباره ی افراطیون اسلامی و چپ سیاسی ایران در زمان انقلاب است. در این قسمت به طرح پرسش هایی کلی پرداخته اید و پرداختن به آن را به جایی دیگر موکول می کنم.

-         بنده روان شناس نیستم و از تحلیل روان شناختی چیزی نمیدانم. اگر شما تحلیل بنده را روان شناختی خوانده اید پس شما چنین تشخیص داده اید. خواهشمندم برای روشن شدن موضوع و اینکه بنده و دیگر خوانندگان پی ببریم که تحلیلی روان شناختی نکنیم(طبق آن چه که خود شما نوشته اید)،اصول، مفاهیم و تعاریف مشخصه ی موجود در این نوع تحلیل را  برای بنده و دیگر خوانندگان بیان کنید تا استفاده ببریم. متشکرم.

-         اظهار بی اطلاعی کرده اید از تعریف رسانه. بنده هم بعید می دانم اگر تا به آخر عمر جستجو کنم بتوانم تعریفی از رسانه ارائه دهم که بتوان کسی را متقاعد کرد رسانه یعنی "..." زیرا معتقدم برای این واژه هیچ تعریفی کامل و یا حتی نیمه کاملی هم موجود نیست. جناب خئوپس بنده کوچکترین حضور مخالف را در تلویزون صدای امریکا موثر می دانم. تکفیر و سنگسار را نه دیده ام و نه صورت تشابهی می توانم بین تفاسیر تلویزون صدای آمریکا و این دو (تکفیر و سنگسار) پیدا کنم. فقط این را می دانم که برنامه ای از سری برنامه های  شباهنگ به بررسی نمایش های بهرام بیضایی اختصاص داده شده بود. به نظر بنده برنامه ی جالبی بود و هیچ تشابهی به تکفیر و سنگسار نداشت و البته که در مورد مشکلات تأتر ایران نیز تفاسیری ارائه شد؛ اما به نظر بنده این تفسیر ها مختصر، مفید و جالب بودند. با مطلق نگری شما در " اخبار و تفاسیر آن نیز بیشتر به " تکفیر و سنگسار " می ماند "مخالفم. و اظهار می کنم مانند شما منافع مردم ایران را نمی شناسم.

-         جناب خئوپس! چگونه می توانم ساختمان را به جامعه تشبیه کنم و مهندسان که جزیی از جامعه اند را به عنوان انسان و نه به عنوان زیر مجموعه ای از شی موردنظر (اینجا ساختمان) در تشبیهم! کج فهمی خود را به حساب غلط بودن استدلال تمثیلی بنده نگذارید.

...

به علت پیوستگی مطالبی که در ادامه آورده اید آن ها را به صورت یک نوشته در آینده بررسی خواهم کرد.

و اما در انتها؛ جناب خئوپس شما بنده را "عزیز برادر" "دوست عزیزم" "فیدلیو جان" "دوست من" "دوست خوبم" "دوست عزیز"  "جناب فیدلیو"  و ... خطاب کرده اید. مجموعه ی این نوشته های انتقادی محلی است برای تبادل فکر، اندیشه و عقیده . این طور نیست؟! ابراز علاقه یا احساسات (حتی بسیار اندک و تنها  در قالب همین خطاب های شما به بنده) به هنگام نقد یا بیان یک مساله ی جدی هم خوانی زیادی ندارد. در هر حال امیدوارم جوهر قلم بر روی کاغذتان  به هنگام نوشتن این مطلب بیش از حد پخش نشده باشد.

(ادامه دارد)

 

با احترام

امضا

فیدلیو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:52  توسط فیدلیو  | 

                                        

...

Too Drunk And Still Drinking...

It's Just The Way I Feel

 

...

Title:Some Devil

Lyrics: Dave Matthews

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:8  توسط فیدلیو  | 

                                

ديگران نيز بايدبتوانند به صراحت در باره ي من يا ديگران بگويند و بنويسند تا اين فضاي مسموم « تو خوبي ، من هم خوبم » يا « او بد است پس من خوبم » به گفتگو و بده بستان صريح و بي تحاشي تبديل شود . در اين راه حتي اگر اشتباه كنيم يا تهمتي بر ما ببندند مهم نيست . لازمه ي رسيدن به جامعه ي قبيله اي ، گذشتن از اين در تنگ و حقير دارو دسته ها و خانواده ها و حتي منيت هاي حقير است و به حكم تعلق خاطر به فرهنگ اين سرزمين بايد عواقبش را به جان خريد...۱


۱- باغ در باغ ، نوشتن صبر ايوب مي خواهد ، ص771


-در صورت علاقه٬ به مطلب عباس معروفی از هوشنگ گلشیری میگوید مراجعه کنید.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:43  توسط فیدلیو  | 

                   

ایستگاه طالقانی٬ ایستگاه بعد: هفت تیر

یهو جلوی لانه ی جاسوسی ام. واسه چی اومدم.شاید کلاس دارم...غیبتام دیگه خیلی زیاد شده..اما  حال ندارم. بر می گردم خونه.چرا پس اومدم اصلا.

ترمز قطار رو آهن٬ دو تا زن چادری پچ پچ میکنن٬ میخوریم به هم...باز تو یه پیچ دیگه میخوریم به هم...نور افتاده تو چشام. چشامو میبندم و پیچ میخورم...

احساس جالبی دارم٬ توی خیابون که دارم راه میرم. حس توالت رفتن بعد یه پسر شهرستانی که شاید زیادی سعی میکنه خودشو با حال نشون بده. بوی گندی که حاصل جدال کم و بیش موفق اش با شیلنگ دستشویی یه. چونبه نظرش شیلنگ مهم ترین اختراع هوش بشری در قرن بیست و یکه و کار باهاش خیلی پیچیده تر از آفتابست. تا میاد بیرون یه شونه از تو جیبش در میاره تا بعد از حموم نیمهروزش موهاشو تمیز و نظیف کنه و بره به خانوم ها لبخند بزنه.

امروز شاخه ی یک درخت شکسته بود.ایستادم و نوازشش کردم. شب بازم به علت بیرون موندن با لباس کم در فضای آزاد و پیاده روی تو هوای سرد سرما خوردم.چهار تا آمپول باید بزنم. آقای وزغ میدونستین  که ژان پل سارتر یه روزی گفته که:"پدر خوب وجود ندارد. این یک قاعده است."خلاصه منو ببخشین امروز  از این همه بی ادبی جناب مستطاع الدوله وزغ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:38  توسط فیدلیو  | 

                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:3  توسط فیدلیو  | 

                                                                               چارلز بوکوفسکی ۱۹۹۴-۱۹۲۰

آن قدر ریاکاری٬ تنفر٬ خشونت و پوچی در هر انسان متوسط هست که میتواند هر لشکری را در هر روزی تجهیز کند

و بهترین قاتل ها آنان اند که بر ضد قتل وعظ می کنند

و برترین نفرت نزد آنان که وعظ عشق می کنند

و بهترین در جنگ آنان که صلح وعظ می کنند

آنان که خدا را وعظ می کنند محتاج اند به خدا

آنان که صلح تبلیغ می کنند فارغ اند از صلح

و واعظان عشق عاری اند از عشق

از دانایان بپرهیز

از آنان که همیشه کتاب می خوانند بپرهیز

از آنان که از فقز بیزارند یا بدان مغرور بپرهیز

پرهیز کن از آن هایی که سریع تحسین می کنند

که در عوض تحسین می خواهند

از آنان که سریع سانسور می کنند بپرهیز

که از آن چه نمی دانند در هراس اند

از آن هایی پرهیز کن که مدام در پی جمع اند

که تنها نیستند

از مرد و زن متوسط پرهیز کن

از عشق شان پرهیز کن٬ عشق شان متوسط است

و در پی متوسط

اما نبوغی است در نفرت اشان

آن چنان نبوغی است که تو را یا هر کس دیگری را از پای در آورد

تنهایی را نمی خواهند

عاجز از درک تنهایی

قصد نابودی هر آن چه را می کنند متفاوت با آن ها

عاجز از خلق هنر

هنر را درک نمی کنند و

شکست خود را در مقام آفریننده رابه پای شکست جهان می گذارند

عاجز از کامل عشق ورزیدن

عشق تو را ناقص می پندارند

و متنفرت خواهند شد

و تنفرشان کامل خواهد بود

چون الماسی درخشان

چون تیغ

چون کوه

چون ببر

چون شوکران

برترین هنرشان

                                                                               چارلز بوکوفسکی

                                                                               ترجمه: سهراب محبی

  یادداشت: شاعری که امریکایی ها در موردش گفتند:"یک احمق مسته". اما زمانی که سارتر

   اشعارش را خواند به او لقب بزرگترین شاعر امریکا را داد. آبله رو بود و همیشه در مجالس شعر خوانی

  خودش یا دیگران مست بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:50  توسط فیدلیو  |